یک داستان کوتاه از شرلوک هلمز

شرلوك هلمز كارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردي و شب هم چادري زدند و زير آن خوابيدند.
نيمه هاي شب هولمز بيدار شد و آسمان را نگريست.
بعد واتسون را بيدار كرد و گفت: «نگاهي به آن بالا بينداز و بگو چه مي بيني؟»
واتسون گفت: «ميليون ها ستاره.»
هولمز گفت: «چه نتيجه اي مي گيري؟»
واتسون گفت: «از لحاظ روحاني نتيجه مي گيريم كه خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم. از لحاظ ستاره شناسي نتيجه مي گيريم كه زهره در برج مشتري است، پس بايد اوايل تابستان باشد. از لحاظ فيزيكي نتيجه مي گيريم كه مريخ در محاذات قطب است، پس ساعت بايد سه نيمه شب باشد.
شرلوك هلمز قدري فكر كرد و گفت:«واتسون تو احمقي بيش نيستي. نتيجه اول و مهمي كه بايد بگيري اين است كه چادر ما را دزديده اند!»‍‍

در زندگي همه ما گاهي اوقات، بهترين و ساده ترين جواب و راه حل وجود دارد ولي اين قدر به دور دست ها نگاه مي كنيم يا سعي مي كنيم پيچيده فكركنيم كه آن جواب ساده را نمي بينيم

منبع:

http://en.wikipedia.org/wiki/World%27s_funniest_joke

http://www.slideshare.net/aalisheer2012/i-see-millions-and-millions-of-stars

لذت های کوچک زندگی

وقتی کسی رو که دوست داری تماشا میکنی و اون حواسش نیست

از غریبه ای توی خیابان چیزی میپرسی و او با لبخند و حوصله جوابت را میدهد

وقتی مهمونات دستور غذایی رو ازت میپرسن که من در آوردی درستش کردی

وقتی هدیه ات را باز میکند و چشمهایش از خوشحالی برق میزند

از خیابان که رد میشوی راننده ای که حق تقدم با اوست برایت میایستد و

با خوشرویی اشاره میکند که رد شوی

در گرفتاری کارهای اداری کارمندی را میبینی که با حوصله و خوشرویی کارت را انجام میدهد

وقتی دیر رسیده ای و میگوید خودش هم الان رسیده است

صفحه پیام هایت را باز میکنی و میبینی که از او ایمیلی داری

وقتی از ترس خواب ماندن و دیر رسیدن از خواب میپری و

ناگهان به یاد میاوری امروز تعطیل است

لحظه راه افتادن برای سفری که منتظرش بودی

وقتی علیرغم تمام گرفتاری ها روز تولدت رو فراموش نکرده

هر دو هم زمان یک حرفی را میزنید و بعد میگویید ((چه با هم )) و میخندید

دور که میشود بر میگردد به نگاهی ،دست تکان دادنی و لبخندی

کارش را رها میکند و با حوصله به درد دلت گوش میدهد

در خیابان از جایی میگذری که خاطره ای دور اما شیرین با خود دارد

دیدن اولین قطرات باران روی شیشه خاک گرفته ماشین

خسته و گرسنه به خانه میرسی و غذایی که دوست داری را در یخچال میبینی

وقتی او را میخندانی

دیدن یه سریال با کسی که دوستش داری

لذت خوردن یه فنجون چایی داغ وقتی از سرما نوک دماغت یخ زده

وقت حرف زدن کلمه ای را گم میکنی و او زود حدسش میزند

پیدا کردن جای پارک در جایی شلوغ

تماشای بچه کوچکی که با عروسک هایش بازی میکند و با آنها حرف میزند

وقتی نوزادی انگشتت را محکم میگیرد

هدیه ای که تو برایش خریده ای پوشیده است

عجله داری که از چهار راه رد شوی و چراغ سبز میماند

مسیرت با مسیر بعدی تاکسی یکی است

اس ام اس میزند که برنامه محبوبت شروع شده برو ببین

فوت کردن قاصدک

وقتی تو رو میرسونه و تا داخل خونه نشدی راه نمی افته

وقتی به کنسرت رفته ای و خواننده سکوت میکند تا تماشاگران بقیه ترانه را بخوانند

صدایش کنی و بگوید جــــــــــــــــــــــانم

صبح زود خیابان از باران دیشب هنوز خیس است

صدای ترد برف زیر کفش هایت

ترکاندن حباب های نایلون های حباب دار

پا برهنه راه رفتن روی چمن

تماشای راه رفتن بچه ای که تازه راه افتاده

برنامه ریزی برای غافلگیری تولد یک دوست

ناگهان دسته ای پرنده را در آسمان آبی میبینی که با هم اوج میگیرند و چرخ میزنند

روبروی دریا ایستاده ای تاگهان موج کوچکی ارام میرسد به پایت

آب دادن به گلدان ها و دیدن جوانه های تازه

باران نیمه شب تابستان

نسیم خنک ماه مهر

لحظه بیدار شدن از خوابی بد

پیچ آخر جاده و سوسوی چراغ های شهر

وقتی اخم کرده اما نمیتواند جلوی خنده اش را بگیرد

صبجانه روز تعطیل

وقتی به جای خداحافظی میگوید….میبینمت

وقتی کسی یادش میماند که از چه چیزهایی خوشت میاید

بارها و بارها گوش دادن به آهنگی که او برایت فرستاده

هوای توی گل فروشی

بوی نارنگی نوبرانه

بوی عطر گل نرگس

کودکی در آغوش دیگری است اما دستانش را دراز میکند تا تو بغلش کنی

وقتی سر امتحان یهو جواب یک سوال یادت بیاد

آخر شب که همه خوابند ..آرامش و سکوت

صدای تنفس منظم و با آرامش کسانی را که دوست داری….. در خواب

یا وقتی احسان خواجه امیری میخونه :برام هیچ حسی شبیه تو نیست